تبلیغات
بسم الله الرحمن الرحیم

بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خدایی که اسلام را دین جاویدان قرار داد. 
قالب وبلاگ
نویسندگان
دست به غذا نزد
 
ناهار خونه پدرش بودیم.همه دور تا دور سفره نشسته بودن و مشغول غذا خوردن.

 رفتم تا از آشپزخونه چیزی برای سفره بیارم.چند دقیقه طول کشید.
تا برگشتم نگاه کردم دیدم آقا مهدی دست به غذا نزده تا من برگردم و با هم شروع کنیم. این قدر کارش برام زیبا بود که تا الان تو ذهنم مونده.

ـــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید مهدی زین الدین/یادگاران،ص19

 

در استحکام بنیان خانواده، خود زن و شوهر بیشترین نقش را دارند. با گذشت خودشان، با همکاری خود، با مهربانی و محبت خوب خودشان -که از همه مهم تر هم محبت است- می توانند این بنا را ماندگار و این سازگاری را همیشگی بکنند.

ـــــــــــــــــــــــــ

مطلع عشق،ص۳۱

گلهای وحشی

جمعه به جمعه با دوستاش می رفت کوهنوردی. یه بار نشد که دست خالی برگرده.همیشه برام گلهای وحشی زیبا با بوته های طلایی می آورد.معلوم بود که از میون صد تا شاخه و بوته به زحمت چیده شدند.
بعد از شهادتش رفتم اتاق فرماندهی تا وسایلش رو ببینم و جمع کنم. 
دیدم گوشه اتاقش یه بوته خار طلایی گذاشته که تازه بود.جریانش رو پرسیدم، گفت:" از ارتفاعات لولان عراق آورده بود".

شک نداشتم که برای من آورده.

ـــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید حسن آبشناسان/نیمه پنهان ماه، جلد12،ص30

 

این محبتی را که خدا در دل شما قرار داده حفظ کنید... و این رابطه ی انسانی، براساس محبت و رابطه ی عاطفی استوار است. یعنی زن و شوهر باید به هم محبت داشته باشند و همین محبت، هم زیستی آن ها را آسان خواهد کرد.

ــــــــــــــــــــــــــــــ

مطلع  عشق ص ۶۷

شهادتت مبارک

با چند تا از بچه های سپاه توی یه خونه ساکن شده بودیم. یه روز که حمید از منطقه اومد به شوخی گفتم:" دلم می خواد یه بار بیای و ببینی اینجا رو زدن و من هم کشته شدم.اون وقت برام بخونی، فاطمه جان شهادتت مبارک!" بعد شروع کردم به راه رفتن و این جمله رو تکرار کردم.
دیدم از حمید صدایی درنمی آد.نگاه کردم دیدم داره گریه می کنه، جا خوردم.


گفتم:" تو خیلی بی انصافی هر روز می ری توی آتش و منم چشم به راه تو. اون وقت طاقت اشک ریختن من رو نداری و نمی ذاری من گریه کنم؛ حالا خودت نشستی و جلوی من داری گریه می کنی؟"
 سرش رو بالا آورد و گفت:" فاطمه جان به خدا قسم اگه تو نباشی من اصلا از جبهه بر نمی گردم".

ــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید حمید باکری/ نیمه پنهان ماه، جلد3، ص33

 

زن و شوهر هر چه بیشتر به هم محبت کنند زیادی نیست.آن جایی که محبت هر چه زیاد شود ایرادی ندارد، محبت زن و شوهر است.هر چه به هم محبت کنید خوب است و خود محبت هم اعتماد می آورد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

مطلع عشق، ص۶

قهوه

مادرم موقع خواستگاری برای مصطفی شرط گذاشته بود که" این دختر صبح که از خواب بلند می شه باید یه لیوان شیر وقهوه جلوش بذاری و... خلاصه زندگی با این دختر برات سخته".
اما خدا می دونه مصطفی تا وقتی که شهید شد، با اینکه خودش قهوه نمی خورد همیشه برای من قهوه درست می کرد.


می گفتم:" واسه چی این کارو می کنی؟ راضی به زحمتت نیستم".
می گفت:" من به مادرت قول دادم که این کارها رو انجام بدم".
همین عشق و محبت هاش بود که به زندگی مون رنگ خدایی داده بود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید مصطفی چمران/افلاکیان، جلد4، ص7

خانواده ی خوب یعنی زن و شوهری که با هم مهربان باشند، با وفا و صمیمی باشند و به یکدیگر محبت و عشق بورزند.رعایت همدیگر را بکنند، مصالح همدیگر را گرامی و مهم بدارند، این در درجه اول است.

ــــــــــــــــــــــــ

مطلع عشق، ص۲۶

مقصر

یه روز که خسته از محل کار به منزل برگشتم دیدم بچه ها دعواشون شده و صداشون تا دم در خونه میاد. با عصبانیت وارد خونه شدم تا از عباس گلایه کنم.دیدم داره نماز می خونه. نمازش که تموم شد حسابی ازش گله کردم که چرا شما خونه بودی و بچه ها اینقدر شلوغ می کردند؟ عباس هم با مظلومیت خاصی عذرخواهی کرد.

بعد که آروم شدم فهمیدم چقدر تند باهاش حرف زدم.اصلا عباس مقصر نبود.

نماز می خوند ، و بچه ها از همین فرصت استفاده کرده بودند. فقط به این فکر می کردم که چقدربزرگوارانه باهام برخورد کرد.   
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید عباس بابایی/راز و نیاز شهدا،ص68

 

سازگاری در زندگی، اساس بقای زندگی است و همین است که محبت می آفریند، همین است که موجب برکات الهی می شود، همین است که دل ها را به هم نزدیک کرده و پیوندها را مستحکم می کند.

ــــــــــــــــــــــــــــــ

مطلع عشق،ص۹۰

جعبه های خالی
 
بعد از یکی از عملیات ها چند تا جعبه ی خالی با خودش آورده بود. زن همسایه که دید به کنایه گفت:" انگار آقای برونسی دست پر تشریف آوردند. حتما یه چیزی واسه بچه هاس".عبدالحسین وقتی عصبانیت من رو دید با خنده گفت:" حتما کسی خانم ما رو ناراحت کرده!"

گفتم:" زن همسایه فکر کرده توی جعبه ها چیزی گذاشتی و آوردی واسه بچه ها".
عبدالحسین که سعی می کرد ناراحتی من رو برطرف کنه گفت:" به جای عصبانیت، خواستی بگی شما هم شوهرتون رو بفرستید جبهه تا جعبه های بیشتری بیاره!"

تا اومدم حرف دیگه ای بزنم، حالت پدرانه به خودش گرفت و شروع کرد به دلداری دادن.
اون قدر گفت و گفت، تا آروم شدم.

ــــــــــــــــــــــــــــ

خاطره ای از شهید عبدالحسین برونسی/خاک های نرم کوشک،ص143

 

از هر چیزی که محیط خانواده را متشنج و دچار افسردگی و هیجان های بی مورد نماید، اجتناب کنید.هم زن و هم مرد بنا را بر سازش و هم زیستی بگذارند.

ـــــــــــــــــــــــــ

مطلع عشق،ص۳

منبع : وبلاگ پلاک شهادت





[ سه شنبه 20 تیر 1391 ] [ 10:08 ب.ظ ] [ خانم مزارعی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب